به نام خدا
از سرو صدای اطرافم می فهمیدم صبح شده است... اما توان باز کردن چشمهایم را نداشتم... نمیدانم چرا چند روزی بود که احساس خستگی میکردم... از زیر پلک هایم نیم نگاهی انداختم... آسمان پشت پنجره داشت میگفت هنوز 7 نشده... صدای کارن را میشنیدم که با بابا حرف میزد... و صدای بابا می امد که تلاش میکرد کارن را به تخت برگرداند.... وقتی در خانه پشت سرش بسته شد من ماندمو و کارنی که قصد خواب نداشت.... برایش دعای عهد گذاشتم شاید خوابش ببرد... اما زهی خیال باطل... چشم هایم را بستم و میان وول خوردن های کارن و تشرهایم تا 9 توی جایم ماندم....
خواب بی فایده بود... توی جایم نشستم... دست دراز کردم و گیره ی موهایم را برداشتم و موهای بلند و پریشانم را توی گیره چپاندم.... ملافه ها رو تا کردم... رو تختی کارن مرتب شد... ظرف ها شسته شد... و این وسط ها کتری جوش امد و چای دم کشید...
صبحانه را که خوردیم.... روتختی را از توی بالکن دلبازم جمع کردم... خشک شده بود... فقط گذاشتمش روی تخت... کوه لباسهای شسته و تا نشده روی تخت انگار مرا به مبارزه می طلبید... و منی که اصلا توی مود جمع کردنشان نبودم... با خودم تکرار کردم بعدا... بعدا...
این هم راه تازه ای بود که برای مبارزه با وسواس هایم پیدا کرده بودم... داشت خوب جواب میداد.... دیگر به پروپای کارن هم نمیپیچیدم که اسباب بازی هایش را جمع کند.... اینطوری هر دو ارامتر بودیم.... با کارن توپ بازی کردیم.... و بعد هم رفتم برای نهار.... کارن برنج و خورشت قرمز سفارش داده بود.... مرغ درست کردم.... و بعد هم اماده شدیم و زدیم بیرون... کسالت و بی حالی این چند روز زیر نم نم باران شسته شد... دست توی دست پسرم و همانطور که گرم حرف زدن بودیم راه را پیمودیم... از میوه فروشی میوه خریدیم... پرتقال... سیب... هویج.... تخمه... نارگیل... کرانچی پنیری... پفیلای کچاپ... خرید ها رو همانجا گذاشتیم توی مغازه و رفتیم تا مهدکودک شازده کوچولو.... توی مسیر سری به خیاطی زدیم.... چندتا هم کلاس صنایع دستی دیدیم.... شماره برداشتم.... بعد هم همراه خریدهایمان به خانه برگشتیم.... برنج گذاشتم.... و نهارمان را که خوردیم رفتیم برای چرت ظهرگاهی... بماند که با همه ی خستگی هایم خوابم نبرد.... ساعت که از 4 و نیم گذشت کارن بیدار شد... همانجا توی جایمان نیم ساعتی با هم حرف زدیم و بعد یاعلی گویان خودم را از جا کندم.... پا که توی پذیرایی گذاشتم رد اسباببازی های کارن توی خانه به چشم می آمد.... میز و صندلیش را فرستادم توی اتاقش.... اسباب بازیها را جمع کردم.... روتختی شسته شده را روی تخت مرتب مردم... لباسهای شسته شده را توی کشوهایشان فرستادم... ظرفهای توی سینک را شستم... نارگیلش را شکستم و خورد کردم.... بعد هم برای هردویمان میوه بردمو خوردیم.... اذان که زد کنارم نمازش را خواند... سر نماز دوم رفت زیر چادرم و مجبور شدم همانطور که ان زیر وول میخورد نمازم را بخوانم... برایش با چادر نمازم خانه درست مردم.... با اینکه چادر سرخپوستی داشت ولی علاقه عحیبی داشت به سبک دهه شصتی ها برایش خانه درست کنم... اشکان شام داشت... برای کارن ماکارانی پنیری درست کردم... بساط پیکنیک فردا را هم اماده کردم.... فردا قرار بود برویم باغ داداش.... ساعت 7 و نیم شاممان را خوردیم.... اشکان امشب دیر میرسید... با هم فیلم دیدیم.... وسط هایش خمیربازیهایش را اورد و به همه جا مالید... و من در کمال کرختی خودم را زدم به ندیدن و بیخیالی... با خودم تکرار میکردم.... من هرچه بگویم بازهم کارن خمیرهایش را روی اینه خواهد چسباند.... و همه جا را کثیف خواهد کرد...
پس زنده باد نمکیه بیخیال...