پست ثابت

 

بسم الله الرحمن الرحيم 

مردِ من نه با اسبِ سفید آمد نه با بنزِ سیاه !
مردِ من با دو پایِ خود آمد...
مردِ من نه با حسابِ پر نه با شرکتی در فلان جایِ شهر
که با غرور و مردانگیش آمد !
مردِ من آنقدرها هم رویایی نیست...یک آدمِ ساده
که می شود از قامتش مغرور شد...که می شود خستگی هایش را فهمید
که چشمانش حرفی جز برایِ تو ندارد
باید زن باشی تا بفهمی...یک شاخه گل حتی...وقتی از دستِ مردی می رسد
که دستانش جز برایِ تو نیست...
چه عشقی دارد!!!
باید زن باشی تا ببینی همان دست ها...چیزیست فراتر از دست
محکم است...امن است...اطمینان است .


مردِ من...مرد...آمد

 

 لطفا نظراتتون رو در اين قسمت درج كنيد...

به نام خدا

آنروز بعد از روزها سرما و هوای ابری... خورشید صورتش را از پشت ابرها بیرون آورده بود.... و بازی کنان با پرتوهای گرمش نشانه مان میگرفت.... من و پسرک توی نشیمن پرنور خانه نشسته بودیم..... من غرق در افکارم.... با اشکال توی سرم برای خودم کلنجار میرفتم و او با دفتر و ماژیک هایش افکار کودکانه اش را نقش میکرد.... گهگاه نگاهی بی حواس و پرت حواله اش میکردم.... از آن نگاههایی که تصاویر پیش رو فقط برایم خط خطی های نامفهومی بیش نبودند... غرق شده در خود با تکان دست های کوچکش جلوی چشم هایم به خود آمدم... مامان ببین پیامبر کشیدم... چشم هایم روی دفتر چرخید و مبهوته اولین آدمی شدم که دلبرکم توی این سه سال و 10 ماه کشیده بود.... در کسری از ثانیه حواسم جمع تصویر شد... انگار داشتم بزرگترین شاهکار نقاشی دنیا را تماشا میکردم... نمیدانم چه سری بود توی مادر بودن.... که همه ی اولین های دلبرت برایت خارق العاده به چشم می آمد.... یکهو دلبرت فیلسوف ترین و تواناترین آدم دنیا میشد... و تو غرق در سرور میشدی.... تا حالا از دیدن یک نقاشی ساده احساس خوشبختی کرده اید؟.... یا من خیلی مامان جوگیری بودم؟.... زل زدم توی چشم های مشکی براقش.... طره ی موهای سیاهش را از روی پیشانی کنار زدم و پرسیدم میدونی پیامبر کیه؟.... اب دهانش را قورت داد و با همان زبان شیرین کودکانه اش جواب داد.. یه آدم خوبه که صولتش (صورتش) نوییه( نوریه... منظورش نورانی بود)... اینهم تاثیر تماشای تلویزیون بود.... شادمان از اطلاعات قشنگش و استدلال معصومانه اش... و غرق لذت از لحن کودکانه اش ماچ بلندبالایی از صورتش دزدیدم... و دفترش را ورق زدم... تصویر بعدی را نگاه کردم... اتوماتیک وار گفت.... اینم موشک حیضت(حضرت) عباسه.... خنده ام را قورت دادم... میدانستم اگر بخندم ناراحت خواهد شد.... دوباره ورق زدم.... دوباره صدایش توی گوشم طنین انداخت... اینم خود حیضت (حضرت) عباسه... دلشاد از افکار بامزه و تصاویر بامزه ترش باز هم ورق زدم... این یه هیولاس که تیقه (ترقه) زده.... با خودم فکر کردم چقدر توی افکارش صدای ترقه مهیب بود... گفتم یه جایزه ی خوشگل برای پسر خوشگلم میخرم چی دوست داری.... با خوشی زل زد توی صورتم و شمرد.... بستنی موزی... آدامس توت فینگی (فرنگی) آبنبات... لبخندم گله گشاد و با دست و دلبازی توی صورتم جاخوش کرد... عکس نقاشی هایش را توی روبیکا برای بابا فرستادم .... و پیام دادم که روبیکاتو چک کن.... توی آن صبح دلنشین و پرنور.... من و بابایی کلی برای نقاشی های قشنگ و افکار معصومانه اش ذوق کردیمو شکلک های شاد فرستادیم... و برای بار هزارم شگفت زده اندیشیدم که چقدر دنیای مادر پدرها عجیب است...

و اینگونه بود که روزم با نقاشی های دلبرکم ساخته شد...

به نام خدا

و شنبه ای که سر غروبی دلم خانه را نخواست... این است که سر خر را کج کردیم و توی ان سرما همراه همسر خسته و خود داغانم... با یک عدد بچه که خستگی حالیش نیست رفتیم قدم زنی....

این محله را نمیشناسم... ولی خب همیشه قدم زدن برایم فرصتی ست مغتنم برای نظم بخشیدن به افکارم... و حرف زدن های دو نفره... بماند که اصلا این بچه یک لحظه زبان به دهان نمیگیرد که ما هم کلامی منعقد کنیم...

صبح آنروزشلوارهای اداره ی جناب همسر را داده بودم خیاطی.... سر راهمان آنها را هم تحویل گرفتیم.... همسر اصرار داشت کفش بگیریم اما من دلم کفش نمیخواست... راستش دلم میخواست ولی اولویت ها نگذاشتند.... یکساعتی راه رفتیم و به خانه برگشتیم.... دلبندک جوجه خورد و ما کتلت نمکی پز...

و طبق معمول برنامه ی خانه ی ما ساعت 9 خاموشی دادیم..

به نام خدا

انگار صبح شده است... ساعت 7 که بیدار شدم دیگر نخوابیدم... بیرون باران می‌بارید.... با خودم فکر کردم چقدر برادر بی فکرانه برنامه ی باغ رفتن چیده است... ما خواهرها معمولا به چیزی تحت عنوان هواشناسی اعتقاد داریم... قرارمان ساعت 10 جلوی در باغ بود... تخت را مرتب کردم... کارن را که بیدار شده بود همراه بابا فرستادم حمام... و تا بیرون امدنشان لباسشوبی را روشن کردم.... کتری را روی گاز گذاشتم... و صبحانه را آماده کردم.... سر صبحانه بودیم که مامان ز زد که باغ کنسل شده... 10 دقیقه بعد زنگ زد که بیایید اینجا اش بخوریم.... و دوباره نیم ساعت بعد خبر داد که دوباره برنامه باغ سرجایش است... و من مانده بودم خب چه اصراریست توی این باران و سرما برویم باغ... آنهم باغی که من نمیدانستم محیطش چطوری بود... این باغ برادر بزرگه را اولین بار بود میدیدم... و اصلا نمیدانستم محیطش چطوری است... بالاخره سوار شدیم و راه افتادیم... فقط میدانستم باغ توی منجیل آباد شهریار است... توی مسیر کلی گل فروشی و استند های خوشگل دیدیم و قرار شد توی راه برگشت برویم و سری بزنیم.... وارد منجیل آباد که شدیم از هوای بارانی.... و محیطی که رشت را یادآوری میکرد غرق لذت شدیم.... من و اشکان توی این سال‌های اخیر یاد گرفته ایم برای چیزهای بیخودی مثل قرارهای بی برنامه و اینجور چیزها بیخود حرص و جوش نزنیم... و سعی کنیم دستاویزی برای لذت بردن پیدا کنیم... انگار از همه زودتر رسیده بودیم... بچه ها رسیدند و وارد باغ شدیم... بچه ها رفتند که خاک بازی کنند و ما خانومها توی هوای بارانی نشستیم و تخمه شکستیم و حرف زدیم و چای خوردیم... مردها هم داشتند اتش روشن میکردند... ساختمان نیمه کاره بود و داداش اصرار داشت که چشمی برایش نقشه ی خانه را بریزم... خنده دارش این بود که طرح باغ و ساختمان نیمه کاره کاملا شبیه طرحی بود که هفته ی پیش برای مشتری زده بودم... هرچه توی ذهنم بود برایش ردیف کردم... و او هم با دقت گوش داد....

حرف زدن زنانه کلی به دل و جانم نشست... اما وسط هایش شیطنت های کارن که دیگر همه را عاصی کرده بود کمی آزار دهنده بود... وسط حرف مرتب بلند میشدم و کارن را توی حیاط میچرخاندم که کمتر خاک بریزد روی سر و کولمان.... ولی مصیبت داستان آنجا بود که همینکه دست کارن را میچسبیدم... آیهان ( پسر برادر بزرگه... دو ماه از کارن کوچکتر است) و تیان( پسر برادر کوچیکم که 1 سال و دو ماه از کارن کوچکتر است) هم ریسه میشدند دنبالمان... دو تا پسر بچه ی سه سال و 9 ماهه و سه سال و 7 ماهه و یک پسر بچه ی 2 سال و هفت ماهه.... که هر کدامشان دنیایی متفاوت بودند... کارن مو مشکی بود با چشم های مشکی... شیطان و پر حرف.... مهربان... و تقریبا خونسرد... ایهان بور بود با چشم های قهوه ای... شلوغ.. جیغ جیغو و عصبانی... و تیام گندمی با موها و چشم های قهوه ای تیره.... تقریبا آرام... یکمی زبل و مارموز که واقعا ادم خنده اش میگرفت از این موزمار بازی های بامزه اش... یکمی چهارتایی فوتبال بازی کردیم... و سر ظهر هم آش خوردیم و نهار... بماند که هیچکس برنج نخورد و همه اش لذیذ را ترجیه دادند.... و در اخر ساعت 4 هرکسی رفت سوی خودش سمت خانه.... اخرش نتوانستیم بروسم گلفروشی.... برگشتیم خانه... کارن را حمام کردم.... و وقتی بیرون امدیم بابا را غرق خواب وسط پذیرایی پیدا کردیم... کارن که خیال خواب نداشت... انگار همان چرت توی ماشین برایش کافی بود... شام هر چه توی یخچال بود خوردیم و ساع 9 خاموشی دادیم..

به نام خدا

از سرو صدای اطرافم می فهمیدم صبح شده است... اما توان باز کردن چشمهایم را نداشتم... نمیدانم چرا چند روزی بود که احساس خستگی میکردم... از زیر پلک هایم نیم نگاهی انداختم... آسمان پشت پنجره داشت میگفت هنوز 7 نشده... صدای کارن را میشنیدم که با بابا حرف میزد... و صدای بابا می امد که تلاش می‌کرد کارن را به تخت برگرداند.... وقتی در خانه پشت سرش بسته شد من ماندمو و کارنی که قصد خواب نداشت.... برایش دعای عهد گذاشتم شاید خوابش ببرد... اما زهی خیال باطل... چشم هایم را بستم و میان وول خوردن های کارن و تشرهایم تا 9 توی جایم ماندم....

خواب بی فایده بود... توی جایم نشستم... دست دراز کردم و گیره ی موهایم را برداشتم و موهای بلند و پریشانم را توی گیره چپاندم.... ملافه ها رو تا کردم... رو تختی کارن مرتب شد... ظرف ها شسته شد... و این وسط ها کتری جوش امد و چای دم کشید...

صبحانه را که خوردیم.... روتختی را از توی بالکن دلبازم جمع کردم... خشک شده بود... فقط گذاشتمش روی تخت... کوه لباسهای شسته و تا نشده روی تخت انگار مرا به مبارزه می طلبید... و منی که اصلا توی مود جمع کردنشان نبودم... با خودم تکرار کردم بعدا... بعدا...

این هم راه تازه ای بود که برای مبارزه با وسواس هایم پیدا کرده بودم... داشت خوب جواب میداد.... دیگر به پروپای کارن هم نمیپیچیدم که اسباب بازی هایش را جمع کند.... اینطوری هر دو ارامتر بودیم.... با کارن توپ بازی کردیم.... و بعد هم رفتم برای نهار.... کارن برنج و خورشت قرمز سفارش داده بود.... مرغ درست کردم.... و بعد هم اماده شدیم و زدیم بیرون... کسالت و بی حالی این چند روز زیر نم نم باران شسته شد... دست توی دست پسرم و همانطور که گرم حرف زدن بودیم راه را پیمودیم... از میوه فروشی میوه خریدیم... پرتقال... سیب... هویج.... تخمه... نارگیل... کرانچی پنیری... پفیلای کچاپ... خرید ها رو همانجا گذاشتیم توی مغازه و رفتیم تا مهدکودک شازده کوچولو.... توی مسیر سری به خیاطی زدیم.... چندتا هم کلاس صنایع دستی دیدیم.... شماره برداشتم.... بعد هم همراه خریدهایمان به خانه برگشتیم.... برنج گذاشتم.... و نهارمان را که خوردیم رفتیم برای چرت ظهرگاهی... بماند که با همه ی خستگی هایم خوابم نبرد.... ساعت که از 4 و نیم گذشت کارن بیدار شد... همانجا توی جایمان نیم ساعتی با هم حرف زدیم و بعد یاعلی گویان خودم را از جا کندم.... پا که توی پذیرایی گذاشتم رد اسباب‌بازی های کارن توی خانه به چشم می آمد.... میز و صندلیش را فرستادم توی اتاقش.... اسباب بازیها را جمع کردم.... روتختی شسته شده را روی تخت مرتب مردم... لباسهای شسته شده را توی کشوهایشان فرستادم... ظرفهای توی سینک را شستم... نارگیلش را شکستم و خورد کردم.... بعد هم برای هردویمان میوه بردمو خوردیم.... اذان که زد کنارم نمازش را خواند... سر نماز دوم رفت زیر چادرم و مجبور شدم همانطور که ان زیر وول میخورد نمازم را بخوانم... برایش با چادر نمازم خانه درست مردم.... با اینکه چادر سرخپوستی داشت ولی علاقه عحیبی داشت به سبک دهه شصتی ها برایش خانه درست کنم... اشکان شام داشت... برای کارن ماکارانی پنیری درست کردم... بساط پیکنیک فردا را هم اماده کردم.... فردا قرار بود برویم باغ داداش.... ساعت 7 و نیم شاممان را خوردیم.... اشکان امشب دیر میرسید... با هم فیلم دیدیم.... وسط هایش خمیربازیهایش را اورد و به همه جا مالید... و من در کمال کرختی خودم را زدم به ندیدن و بیخیالی... با خودم تکرار میکردم.... من هرچه بگویم بازهم کارن خمیرهایش را روی اینه خواهد چسباند.... و همه جا را کثیف خواهد کرد...

پس زنده باد نمکیه بیخیال...

و روزایی که بهم سخت گذشت... و با تمام وجود حس کردم تنهاترینم.....

کاش میشد امروز اینقدر حس سرخوردگی نکنم.... انگار یه عالمه بتن ریختم توی دهنم.... توی سکوت بدی فرو رفتم.... هم دوست دارم نجاتم بدن.... و هم دوست دارم تنهام بذارن.... گرچه ادمای دور و برم فقط بار میذارن روی اعصاب و ذهنم...

39 ساله شدم...

و روزهایی که به بدترین شکل ممکن حالم خراب است... و انگار زبانم را بریده اند.... وقتی کاری از کسی برنمیاید دلم نمیخواهد حرفی بزنم.... فقط میدانم خرابم... خراب

هوالحق

درازکشیده ام وسط پذیرایی.... خیره شده ام به رقص پرده های سبز رنگ خانه ام... که توی دستهای باد میرقصند... در بالکن دوست داشتنی ام باز است و باد از نوک پاهایم نوازش وار تا نوک موهایم را میتکاند... اینروزها چقدر توی حال و هوای بچگیهایم غرقم.... این خانه عجیب حس روزهای بچگیم را دارد.... همین چند هفته ای که توی خانه ی جدید بوده ام... حال بهتری دارم.... من عاشق این خانه ام... عاشق تراس خانه ام هستم.... که از بالایش میتوانی به جنب و جوش آدمهای توی پارک خیره شوی... عاشق پذیرایی پرنور.... عاشق اتاق خواب بزرگ و پرنورمان... حتی عاشق اتاق کوچولو و دنج کارن.... و انگار دارم عاشق بچه های قد و نیم قد ساختمان‌مان میشوم که هر روز ساعت 11 صبح زنگمان را میفشارند و کارن را صدا میزنند که توی پارکینگ بازی کنند.... حتی از همسایه ی پیرم هم خوشم می آید... که هر روز توی جاهای مختلف ساختمان گیرم می اندازد و با لهجه ی شیرین ترکی اش باهام احوالپرسی میکند.... و خودم که سعی میکنم برای رعایت احترامش با همان زبان ترکی همکلامش شوم....

توی خانه ی ما صبح ها از ساعت 4 آغاز میشود.... درست از لحظه ای که آفتاب بالا می آید و نور توی خانه میریزد.... و آرام آرام از پایین صدای آدمها که برای پیاده روی توی پارک آمده اند خوابم را سبک میکند....

خواستم فقط بگویم... که اینروزها خیلی بهترم.

هوالحق

بعد از 2 هفته گردن درد... وقتی نتیجه ی دکتر رفتن ها و ازمایش دادن ها شوکه کننده تر از چیزی باشه که تصورش رو میکردم..

من توی 38 سالگی به آرتروز گردن مبتلا شدم... مهره های گردنم جابه جا شده... و از نظر عصبی کاملا خراب هستم....

و اگر به همین روال پیش بره احتمال ابتلا به پوکی استخوان هم هست...

کمبود خواب.... استراحت کم.....تغذیه ی افتضاح.... اعصاب خراب.... زندگی ای که خیلی سخت گذشت... دلایل اینهمه مشکل شدن...

و منی که توی این سن و سال احساس یه آدم شکست خوده و پیر بهم دست داده... و چند روزی که از ناامیدی و احساس پیری اشکم بند نیومد....

از خودم دلخورم.... و ساکت تر از قبل دارم ادامه میدم.